دست بردار نیستند -یا- مهاجرت دوباره: از «چیترا» به «شرح صدر»

می‌دونم این جابجایی‌ها باعث دردسره هم برای کسانی که این وبلاگو می‌خونن -چه مستقیم چه از روی ریدر- هم برای دوستانی که لطف کرده‌ن و لینک داده‌ن و با این گندکاری‌های مخابرات مجبورن آدرس لینک‌ها رو عوض کنن، اما چه چاره؟ به‌خاطر تصویر مردی که سینه‌شو شکافته (تصویر بالا) این وبلاگ هم مث قبلی (فاروق) توی بعضی ISPها فیلتر شده. تقصیر از خودمه. نباید دوباره اونو کار می‌کردم. به‌خاطر این مزاحمت‌ها عذر می‌خوام. رفته‌ام به:
.
شرح صدر
sharhesadr.blogspot.com

.
منتظرتونم و امیدوارم این آخریش باشه.

فراموشی


اگه زیاد بنویسم می‌میرم. نوشتن مستلزم یادآوریه و یادآوری باعث مرگ زودرس
می‌شه. من با فراموشی زنده‌م.

حکایت من


إنّ الذین کفروا سَواءٌ علیهم ءَأنذرتهم أم لم تُنذرهم لا یُؤمنون ۩ خَتَم اللهُ علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غِشاوةٌ و لهم عذابٌ عظیمٌ ۩
یکسانست برای کسانی که کفر ورزیدند که هشدارشان دهی یا نه، ایمان نمیآورند ۩ خداوند بر دلها و گوشها و چشمانشان پردهای کشیده که در عذابی بزرگند ۩
...
این وضعیت منه.
این وضعیت همه ماست.


نقاشی از دوستم نیما

سازمان دگرباشان جنسی و سازمان تبلیغات اسلامی


دست برداشته‌ام از هر دعوی‌ای؛ دست برداشته‌ام از هر آرمانی؛ از تلاش؛ از انتظار؛ از دعوت. دست برداشته‌ام از آینده.

من از آرمان‌خواهی شما متنفرم؛ چپ و راست و بالا و پایین؛ گـ ـی و استریت و مسلمون و یهود و کافر. من از هر خوش‌بینی‌ای متنفرم؛ از هر توهمی؛ از توهم درست شدن اوضاع؛ از توهم حقوق بشر؛ توهم برابری؛ توهم نشریه الکترونیکی؛ توهم آگاهی‌بخشی عمومی؛ توهم هویت؛ از توهم تعهد؛ توهم تکلیف؛ توهم ملیت؛ توهم تخت جمشید؛ توهم موشک؛ توهم پیشرفت؛ توهم ادبیات؛ توهم روان‌شناسی؛ توهم علم؛ توهم زنده بودن.

آیا شما دنیا رو می‌بینین؟ آیا شما خودتونو می‌بینین؟ می‌بینین که نیستین و باز در جواب «چه روز خوبی!» جواب می‌دین: «چه روز گرم و آفتابی‌ای!»

آه از انسان! از فریب‌کاریش، از فراموشیش و از حماقت و ساده لوحیش، از فرارکردنش و از ترسش.

وقتی داری می‌افتی دستتو به هر چیزی می‌گیری؛ گروهی به دین؛ گروهی به امام؛ گروهی به زن؛ گروهی به عشق؛ عده‌ای به نفرت؛ عده‌ای به مستقیم بودن؛ عده‌ای به منحرف بودن؛ عده‌ای به آزادی؛ عده‌ای به دیکتاتوری. چه فرقی بین دیکتاتور و آزادی‌خواه هست؟ هیچ فرقی. هر دو دارن می‌افتن. چه فرقی بین گـ ـی و استریت هست؟ هیچ فرقی. هر دو دارن سقوط می‌کنن. وقتی داری سقوط می‌کنی از هر چیزی دستاویز می‌سازی، بزرگش می‌کنی، تقدس بهش می‌بخشی و پرستشش می‌کنی.

من از تقدس‌بخشی شما بیزارم. تقدس‌بخشی به آزادی و برابری و علم و پیشرفت و توسعه و حقوق بشر همون‌قدر عفن و سیاه و گندیده‌ست که اسلام‌خواهی و دین‌مآبی و آیین‌پرستی و هخامنشیان.

من از بزرگ متنفرم و از هر کسی که بزرگی می‌کنه. من از هویت متنفرم و از هر کسی که هویتی جور می‌کنه. من از آرمان متنفرم و از هر کسی که آرمانی می‌تراشه. من از تعهد متنفرم و از هر کسی که تعهدی فرض می‌کنه.

به متصدی کافه بگو حساب میز رو بیاره.


نقاشی از دوستم نیما

ما بم بودیم


javade aziz nameye to be dastam resid. roo takhtam deraz keshidam. shab ham bood. khoondamesh. khoshahal shodam vali modati hast ke mordam. mercy ke az karam tarif kardi va mercy ke naghde... barat name mifrestam ehtemalan. faghat bedoon ye asemooni hast ke ham be bam vasle ham be tehran ham be ghoochan.

خواب


رفتی بیرون شیر بخری. می‌دونستی من شیر دوست دارم.
گرگ و میش هوا، وقتی همه چیز توی تاریکی لم داده، از پنجره بیرونو نگاه می‌کنم؛ ساختمون سیمانی ساکت؛ دیوار؛ شاخه چند تا درخت؛ هیچ پنجره‌ای. در بسته‌ست. نور توی اتاق می‌زنه، می‌ره تا ظرفشویی، تا قابلمه‌ها و قوری‌ها، تا کفش‌کنی و اونجا گم می‌شه.
منگم. می‌رم سمت تخت. ملحفه سفیدش شکل تو رو گرفته. می‌شینم. چراغا خاموشن.
...
سرم... خدایا!
...
روی زمین افتاده‌م. چشام به سقف دوخته شده. سعی می‌کنم نفس بکشم. خون راه گلومو بسته. قورت می‌دم. بازم می‌آد.
...
صدای ظرف‌شویی توی گوشمه. چکه می‌کنه. چطور می‌تونم صدای چک‌چک آب رو بشنوم؟ صدای در؛ چند ثانیه بعد صدایی از سمت ظرفشویی؛ داری شیرها رو توی قوری خالی می‌کنی.
به شکل ایستادنت فکر می‌کنم.
...
یادم می‌آد وقتی می‌بوسیدمت چشاتو بسته بودی. انگار خواب بودی؛ روی ملحفه سفید؛ توی دستای من. گرماتو روی گردنم حس می‌کنم. منو می‌بوسی. دستمو بگیر، بذار چراغا خاموش باشن، قبل از اینکه برم.

مث صورت تو عشق من


ما رو مجبور کردن که مریض باشیم. ما نمی‌خواستیم، عشق من. من مریضی رو از صدای آدم‌ها می‌شنوم. امروز تو رادیو شنیدم. آه.. بیماری. بیماری توی تاکسی بود؛ توی صدا. وقتی راه می‌رفتم توی من هم بود. ما روزی سالم بوده‌یم. خیلی وقت پیش که یادم نمی‌آد. روزی که تو نبودی، روزی که توی شکم دنیا بودم. همین‌که به دنیا اومدم مریض شدم؛ با اولین نفس؛ با اولین نور؛ با اولین دیدن. دکتر منو بی‌رحمانه زنده کرد. و من فراموش کرده‌م. امروز توی تاکسی از صدای گوینده رادیو فهمیدم به‌شدت بیماره. می‌خندید. اما پشت صداش چیزی داشت زار می‌زد، خرد می‌شد. بیچاره اما قاه‌ قاه می‌خندید. صورتشو می‌تونستم تصور کنم که چطور شل و افتاده‌ست؛ پر از شیار و ورم؛ مث صورت من؛ مث صورت تو عشق من.